آواز صبح مشرقی به قلم دیبا کاف
پارت بیست و چهارم :
تموم ذهنم درگیر حرفی بود که زده بود.
هرچی فکر میکردم نمیفهمیدم منظورش کیه و از طریق کی درباره گذشته و خانواده ام داستان جمع کرده.
قاشقش رو خونسردانه روی بشقاب گذاشت و دستمالش رو برداشت.
ـ نمیخوای بقیه غذات رو بخوری؟
اخمام توی هم رفت.
ـ من بچه نیستم
بیتوجه به خشمی که همه وجودم رو فرا گرفته بود دوباره مشغول غذا خوردن شد.
حرصم گرفته بود ولی ترجیح دادم چیزی نگم.
چن
لطفا صبر کنید...
