پارت هشتاد و یک :

ـ سید رضا! من یک شب برای کار رفته بودم اونجا، طوفان شدیدی اومد یادتونه؟ همین چند وقت پیش. من مجبور شدم شب‌ رو اونجا بمونم. ولی اون شب خونۀ هلگورد هیچ صدایی نشنیدم. هیچ‌کسی هم اذیتم نکرد. حتی یه دونه کابوسم ندیدم.

اگه مردم می‌گن خونۀ هژبر کلهر مشکل داره پس چرا من چیزی ندیدم؟
سید رضا انگشت اشاره‌اش را بالا آورد و گفت: من گفتم خونۀ حکیم نه هژبر کلهر. منظورم اینه مردم زمانی که حکیم Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️