هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت هشتاد و یک :
ـ سید رضا! من یک شب برای کار رفته بودم اونجا، طوفان شدیدی اومد یادتونه؟ همین چند وقت پیش. من مجبور شدم شب رو اونجا بمونم. ولی اون شب خونۀ هلگورد هیچ صدایی نشنیدم. هیچکسی هم اذیتم نکرد. حتی یه دونه کابوسم ندیدم.
اگه مردم میگن خونۀ هژبر کلهر مشکل داره پس چرا من چیزی ندیدم؟
سید رضا انگشت اشارهاش را بالا آورد و گفت: من گفتم خونۀ حکیم نه هژبر کلهر. منظورم اینه مردم زمانی که حکیم Ø
لطفا صبر کنید...
