هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت هفتاد و نهم :
ـ خودت چی فکر میکنی؟
فرشته دستان استخوانیاش را به هم فشار داد.
ـ من فکر میکنم یه چیزهایی در مورد هلگورد عجیبه، ولی قبول اینکه نفرینشده برام خندهداره.
ولی ته دلش وقتی که یاد زور هلگورد میافتاد، یاد خشمش که عجیب ترسناک بود، یاد عکسالعملش لحظهای که جلویش قرآن خواند، بدنش میلرزید. مثل اینکه یک جایی از قلبش این موضوع را پذیرفته بود. خشم هلگورد شبیه به سونامی دریا
لطفا صبر کنید...
