ساختمان سایه به قلم هانیه پروین
پارت پنجاه و یک :
- چرا؟
منتظر جوابش نماندم و خودم و یخچال را باز کردم. با چشمهای درشت، سوتی کشیدم. صدای خندههای عماد در گوشم پیچید:
- فکر کنم یه تُن کمپوت اونجاست!
دستم را دور قوطی استوانهای که تصویر گیلاس رویش داشت، حلقه کردم و آن را بیرون کشیدم. سرمایش باعث شد مو بر تنم راست شود.
- میخوای با اینهمه کمپوت چی کار کنی واقعا؟
- راستش داشتم فکر میکردم بین مریضای بیمارستان پخششون کنم...
لطفا صبر کنید...