پارت پنجاه :

دیواره‌های دهانم خشک و چسبناک شده بود. عماد طوری نگاهم می‌کرد که انگار می‌توانست از آن فاصله، صدای مغزم را بشنود. نمی‌فهمیدم سروان چرا در این‌باره چیزی به من نگفت! همانطور که نگاهش وجبی از روی صورتم تکان نمی‌خورد، لب جنباند:
- یه جایی طرفای نیاوران بود... باید زودتر سرپا شم، ته و توشو دربیارم.
سرم را شبیه یک عروسک کوکی، خشک و مات، تکان دادم. مو بر تنم راست شده بود. آخرین باری که صو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!