ساختمان سایه به قلم هانیه پروین
پارت پنجاه :
دیوارههای دهانم خشک و چسبناک شده بود. عماد طوری نگاهم میکرد که انگار میتوانست از آن فاصله، صدای مغزم را بشنود. نمیفهمیدم سروان چرا در اینباره چیزی به من نگفت! همانطور که نگاهش وجبی از روی صورتم تکان نمیخورد، لب جنباند:
- یه جایی طرفای نیاوران بود... باید زودتر سرپا شم، ته و توشو دربیارم.
سرم را شبیه یک عروسک کوکی، خشک و مات، تکان دادم. مو بر تنم راست شده بود. آخرین باری که صو
لطفا صبر کنید...
