پارت صد و نوزده :

نیم ساعتی از تعطیلی مدرسه می‌گذشت. همه‌ی بچه‌ها رفتند. رزیتا هم به گمان اینکه پردیس مثل روزهای قبل دنبال نفس می‌آید، خداحافظی کرد و رفت. دیگر در کوچه‌ی مدرسه کسی دیده نمی‌شد. برای چندمین بار این‌طرف و آن‌طرف خیابان را نگاه کرد. خبری از ماشینِ سیاه نبود. لب‌هایش آویزان شد. طی آن دو هفته، هر وقت از مدرسه بیرون آمد، آن ماشین را دید و پروانه‌وار سمتش پر کشید. اما آن‌روز...
-چرا هنوز نر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    هیچ دلیلی نداره که افشین این همه لطف در حق اینا کنه جز اینکه هنوز با وجود زن و بچه چشمش دتبال پردیس عوضی،بعد پژمان عوضی تر فقط به فکر منافع خودشه مثل همیشه 😠🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    آدمهای متکبر همیشه فکر می‌کنن اون راهی که خودشون میرن بهترینه

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️