پارت هشتاد و چهارم :
انگار پاهایش همانجا خشک شده بودند، ولی برنگشت. فقط شانههای لاغرش را دیدم که زیر تیشرت مشکی، آرام بالا و پایین میشدند. انگار داشت با تمام توانش جلوی گریهاش را میگرفت.
آهسته نزدیکتر رفتم. این بار دیگر دستم را سمتش دراز نکردم. فقط چند قدم آنطرفتر ایستادم.
- حق داری از آراز ناراحت باشی.
هیچ جوابی نداد. گفتم:
- اگه جات بودم... شاید منم ناراحت میشدم.
سرش را کمی کج کرد
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
ناگهانی نبود عزیزم. یک سال بینش فاصله بود و اینکه رفت تراپی. الآن هم قهرمان نیست. داره سعی میکنه کمک کنه به کسی که دوستش داره. آشتی دادن یه پسربچه ۱۱ ساله شکسته و محتاج محبت قهرمانبازی حساب نمیشه واقعاً.
دیروز
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
حتی الآن هم نمیدونیم آیا واقعاً میتونه زندگی با آراز رو تاب بیاره یا نه. بازم ممنون از نظر و محبتت😘
دیروزیانا
0ایا در بازنویسی بعدی ،حاضرید چند فصل به فرآیند درمان نفس یاشک های دوباره نفس اختصاص دهید؟
دیروز❤️دویار❤️
0واقعا قشنگ بود افرین به نفس که همیشه کنار آراز بود ❤️❤️❤️❤️
۲ روز پیشراز
0عالی بود بانو خسته نباشید عزیزم
۲ روز پیش....
3کاش مسئولان به فکر مردم جنوب ایران هم می بودند کاش بدونن اوناهم هموطنشونن غیرازسوخت بری خطرات راه دزدهای مسلح خدای نکرده آتش سوزی جوونای ما جونشونومیزارن کف دستشون میرن برای سوخت بری وخانواده هاشون چشم انتظار ودلشون هزار راه میره تصحیح وسالم بیان
۲ روز پیشمهلا
2عالی بود 💜💜
۲ روز پیشآمنه
4پارت عالی ممنون بانو جان
۲ روز پیشابرا
4زنان جنوب با هیچ زندگی می سازن این نشان از بزرگی روح قلب اونهاست با آرزوی بهترین ها برای همه مردم ایران عزیزم
۲ روز پیشابرا
4این داستان هم تموم شد ولی مظلومیت مردم جنوب نه انشالله که یه روز مردم جنوب هم از تمام امکانات رفاهی بهره ببرند من خودم به شخصه شاهد خیلی از این مشکلات بودم این مردم چنان صبر هستند با کم ترین امکانات زندگی می کنند که وقتی می بینی می گه مگه امکان داره اینجوری زندگی کرد
۲ روز پیشآمینا
2مرسی فاطمه .من دوتا پارت رو خوندم دیروز برنامه مشکل داشت باز نمیشد.نگرانی های نوید واقعا پدرانه بود.ولی ختم بخیر شد.خوبه که امیرمحمد هم آراز رو بخشید.ولی بچه های بهزیستی واقعا مظلومن نه پدری نه مادری چقدر حسرت محبت دارن بقیه چیزا بماند.من خودم هم فرزندخوانده دارم دو سال و نیمشه از ۴ماهگیش پسرم شده
۲ روز پیشیانا
1ای بابا این نفس به این عاقلی وپختگی باز هم میگم فشار کار ودرس و..اما غرق شدنش در دریاNO
۲ روز پیشعاطی
3یک وقتایی آدم از فشار روانی زیاد و حتی حس های منفی افراطی اینکه تو مقصری تو بدی تو رو هیچ *** دوست نداره یا همون حس ناامیدی و ناکامی شدید آدمو به رفتارهای هیجانی آنی برمیداره..و آمار خودکشی روز به روز داره بیشترم میشه..
۲ روز پیشسرو
2عالی بود ممنون گلم پارت معرکه ای بود بخصوص رفتار نوید واقعا پدرانه بود ولی منم از داداش کوچیکه خوشم نیومد شوخی شوخی حرفاش رو میزد
۲ روز پیشمیم
2خیلی عالی بود،امیدوارم خیلی زود روزی برسه که همه هموطنانم در آسایش و رفاه و آرامش و امنیت زندگی کنن،آمبن 💙🙏🏻🤲
۲ روز پیشهدی
3امیدوارم روزی غم مردم مظلوم جنوب تبدیل به شادی بشه😔
۲ روز پیشفاطمه ❤️
3خیلی عالی بود 💜 💜 💜 💜 واقعاً ناراحتم داره تموم میشه
۲ روز پیشAysan
3واقعا ناراحت شدم که داریم به آخر رمان میرسیم🥲 یه حس عجیبی دارم واقعا ، این داستان و اینا واقعا جزو عجیب ترین و قشنگ ترین چیزایی بود که خوندم چون به نظرم واقعا روند متفاوتی داشت و یه داستانی که شاید نمیشد انقدر قشنگ نوشت رو به تصویر کشیده بود🫠
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...

یانا
0ما از (نفس شکسته)در اوج بحران، ناگهان به (نفس نجات یافته قهرمان )می رسیم.