پارت بیست و سوم :
سر تکون داد و برعکس ورود و توی آسانسور که بهنظرم بیادبترین شخص اون حوالی بود، این بار کاملا مودبانه گفت: باشه پس. خوشحال شدم از آشنایی با تو.
کلاهش رو، روی سرش گذاشت و با ژست خاص خودش سوار موتور شد.
یه چیزی توی وجودم محکم تکون خورد. خشک شده سر جام وایساده بودم و انگار تبدیل به یه مجسمهی سنگی شده بودم.
هم هیکل بودن؟! چرا انقدر شبیه اون بود؟!
لبخند زد و شیشهی کلاهش رو داد پ
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

نورا
0الهیی بگردمم عرر😭😭