پارت بیست و سوم :

سر تکون داد و برعکس ورود و توی آسانسور که به‌نظرم بی‌ادب‌ترین شخص اون حوالی بود، این بار کاملا مودبانه گفت: باشه پس. خوشحال شدم از آشنایی با تو.
کلاهش رو، روی سرش گذاشت و با ژست خاص خودش سوار موتور شد.
یه چیزی توی وجودم محکم تکون خورد. خشک شده سر جام وایساده بودم و انگار تبدیل به یه مجسمه‌ی سنگی شده بودم.
هم هیکل بودن؟! چرا انقدر شبیه اون بود؟!
لبخند زد و شیشه‌ی کلاهش رو داد پ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت آکین در رمان عاصی آکین
تصویر شخصیت اُکتای در رمان عاصی اُکتای
تصویر شخصیت آریل در رمان عاصی آریل
تصویر شخصیت آرون در رمان عاصی آرون
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نورا

    0

    الهیی بگردمم عرر😭😭

    ۶ دقیقه پیش
  • مهسا

    1

    الهی یعنی چی شده که اکتای آریل وتنهاگذاشته

    ۴۶ دقیقه پیش
  • ازیتا

    2

    وایی این همون خونه اوکتای هستهه، عاصییب با بچمون چیمار کردیی. عالیی بودیی نویسنده عزیزم مثل همیشه عالی🥲🎀

    ۱ ساعت پیش
کپی شد!