پارت هشتاد و هشتم :

سکوت و تردیدش داشت طولانی می شد که ناگهان یه سرباز ظاهر شد و بهش احترام گذاشت.
- چادر فرماندهی رو برپا کردیم، همهٔ افراد منتظرتونن، لطفاً تشریف بیارید.
- هر کاری دارین به فرماندهٔ دوم بگید، خودش می دونه باید چی کار کنه.
- پیک ژنرال گرایتور از کروانتا به تازگی رسیدن و می خوان باهاتون ملاقات کنن.
- کارش فوریه؟ نکنه به پشتیبانی و مهمات نیاز دارن؟
- فکر نمی کنم چون فرستاده با پر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Avin

    0

    انقدر پیش اتفاق منفی تو سرمهه احساس می کنم نویسنده هزار تا مقدمه چینی گذاشته که بگه اینجا رمان به جایی می رسه که دیگه هیچ چیز مثل سابق نمیشه.. چون الان دیگه روایت خود جنگه! کاملا جدی و واقعی رفته تو دل خطر..

    ۳ ساعت پیش
  • ماهی

    0

    واای تا پارت بعدی از فکر خیال میمیرم باباش یا داداشش خیلی بده

    ۳ ساعت پیش
  • ماهی

    0

    منم اولین کسی که تو ذهنم اومد داداشش بود امیدوارم نباشه چون خیلی دردناکه واقعا

    ۳ ساعت پیش
  • دختر صحرا

    0

    وای داداشش نباشه؟نه توروخدا

    ۵ ساعت پیش
  • مهسا

    0

    آی منم اولین نفری به ذهنم کشید داداشش روبین بود.. امیدوارم اون نباشه.. روله .. آیرین گناه داره

    ۷ ساعت پیش
  • مینو

    0

    واای عزیزم فکر کنم جنازه برادرش باشه😔😔

    ۹ ساعت پیش
  • مریم

    2

    خسته نباشی عزیزم ❤️🥰💋ممنونم بابت پارت

    ۱۱ ساعت پیش
کپی شد!