بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت هشتاد و هشتم :
سکوت و تردیدش داشت طولانی می شد که ناگهان یه سرباز ظاهر شد و بهش احترام گذاشت.
- چادر فرماندهی رو برپا کردیم، همهٔ افراد منتظرتونن، لطفاً تشریف بیارید.
- هر کاری دارین به فرماندهٔ دوم بگید، خودش می دونه باید چی کار کنه.
- پیک ژنرال گرایتور از کروانتا به تازگی رسیدن و می خوان باهاتون ملاقات کنن.
- کارش فوریه؟ نکنه به پشتیبانی و مهمات نیاز دارن؟
- فکر نمی کنم چون فرستاده با پر
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
ماهی
0واای تا پارت بعدی از فکر خیال میمیرم باباش یا داداشش خیلی بده
۳ ساعت پیشماهی
0منم اولین کسی که تو ذهنم اومد داداشش بود امیدوارم نباشه چون خیلی دردناکه واقعا
۳ ساعت پیشدختر صحرا
0وای داداشش نباشه؟نه توروخدا
۵ ساعت پیشمهسا
0آی منم اولین نفری به ذهنم کشید داداشش روبین بود.. امیدوارم اون نباشه.. روله .. آیرین گناه داره
۷ ساعت پیشمینو
0واای عزیزم فکر کنم جنازه برادرش باشه😔😔
۹ ساعت پیشمریم
2خسته نباشی عزیزم ❤️🥰💋ممنونم بابت پارت
۱۱ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

Avin
0انقدر پیش اتفاق منفی تو سرمهه احساس می کنم نویسنده هزار تا مقدمه چینی گذاشته که بگه اینجا رمان به جایی می رسه که دیگه هیچ چیز مثل سابق نمیشه.. چون الان دیگه روایت خود جنگه! کاملا جدی و واقعی رفته تو دل خطر..