پشت این سکوت به قلم فاطمه مهدیان
پارت یازده :
نگاهم روی صفحهی خاموش گوشی سارا مانده بود. شیشهی تیرهی نمایشگر نور زرد و کمجان سالن را پس میزد و تصویر محوی از صورتش را برمیگرداند؛ صورتی که بیشتر شبیه کسی بود که از درون خسته شده است.
بازدم محکمی انجام دادم .ذهنم آرام نمیگرفت. از یک طرف، جنگل، انفجار، جسدها و کودکانی که ممکن بود هر لحظه از محل حادثه به اتاق کالبدشکافی انتقال پیدا کنند؛ از طرف دیگر، مردی که چند ساعت قبل، در
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
دختر صحرا
0عجب رمانیه👌
۲ هفته پیشیاسمن
4عالی👌🏻 قلمت مانا عزیزم.. لطفا اگه میتونید پارتا رو طولانی تر بزارید♥️
۲ هفته پیشزهرا
0ساراخودتوکوچک نکن .عکس شخصیت هارابزارید😁🤭💔عالی بودممنون 🙏👏
۲ هفته پیشالناز 🌼
2واقعا که سارا چرا فک میکنه که مروارید یک پیازه؟؟فتحه روی پ لطفا🤔🤔😂😂 شایدم از پرتقال بودن رامین مطمئنه😂😂در کل از سارا بدم اومد😒😒
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

فرشته
1رمانی حرفه ای و فوق العاده جذاب و دلبر😍❤️