پشت این سکوت به قلم فاطمه مهدیان
پارت سوم :
چند قدم عقب رفتم. پاهایم سست شده بود و کفشهایم روی کف راهرو صدای خفیفی میدادند؛ صدایی که در آن سکوتِ کشدار، بیش از حد بلند به گوشم میرسید، مثل تیکتاکی که هر لحظه مرا بیشتر به فروپاشی نزدیک میکرد.
درب اتاق احیا بسته شد و تنها چیزی که از داخل دیده میشد، سایههایی بود که پشت شیشهی باریک و مات، بیوقفه حرکت میکردند.
صدای مبهم پزشکها هنوز به گوش میرسید:
ـ ماساژ قلبی رو ادامه بدید…
ـ اپینفرین رو تزریق کنید…
ـ نبض رو دوباره چک کنید…
هر کلمه مثل ضربهای سرد به سینهام میخورد. انگار خودم هم آنجا، پشت همان درب، زیر دستهای بیوقفهی آنها گیر افتاده بودم؛ انگار هر بار که صدایشان بالا میرفت، چیزی درون من هم بیشتر میلرزید و فرو میریخت.
روی یکی از صندلیهای فلزی راهرو نشستم.
سرم را به دیوار تکیه دادم و دستهایم را مقابلم گرفتم.
انگشتهایم میلرزیدند. خون خشکشده میان خطوط کف دستم نشسته بود و هرقدر با انگشتم روی لکهها میکشیدم، پاک نمیشدند.
پوستم زیر فشار ناخنهایم میسوخت، اما حتی آن سوزش هم نمیتوانست حواس مرا از ترسی که زیر پوستم میدوید پرت کند. انگار قرار نبود امشب چیزی از روی دستهایم پاک شود؛ نه خون، نه لرزش، نه وحشتی که از همان لحظهی گرفتن فلش در من جا خوش کرده بود. آن ترس مثل موجودی زنده زیر پوستم میخزید و هر بار که نفس میکشیدم، بیشتر خودش را به قلبم میچسباند.
صدای قدمهایی منظم در راهرو پیچید.سرم را با تردید بلند کردم.دو مرد با لباس نظامی از انتهای راهرو به سمت من میآمدند.
یکی از ان ها جوانتر بود و لباس سربازی پوشیده بود.
دیگری قدبلند، چهارشانه و حدوداً چهل ساله بود. موهای جوگندمی کنار شقیقههایش و نگاه نافذش باعث میشد قبل از آنکه درجههای روی دوشش را ببینی، بفهمی درجه اش بالاتر است. حضورش مثل دیواری سرد و محکم بود؛ دیواری که آدم را وادار میکرد صاف بنشیند، حتی اگر از درون در حال فروپاشی باشد.
سرباز از پرستار پشت استیشن سوالی پرسید .
پرستار نگاه کوتاهی به من انداخت و با انگشت به من اشاره کرد.
هر دو به سمتم آمدند.مرد مسنتر قبل از اینکه چیزی بگوید، کارت شناساییاش را نشانم داد و گفت:
ـ سرگرد اخوان.
بعد کنارم نشست .چند لحظه به دستهای خونآلودم نگاه کرد و با صدایی آرام گفت:
ـ حالتون بهتره؟
سرم را به نشانهی تأیید تکان دادم، اما حتی خودم هم میدانستم این حرکت بیشتر شبیه تقلای بیجان کسی بود که فقط میخواهد از زیر نگاه دیگران فرار کند. دلم میخواست بگویم نه، حالم خوب نیست، دلم میخواهد همین حالا از این راهرو فرار کنم با این که کار اشتباهی نکرده ام ،اما زبانم به کامم چسبیده بود.سکوتش که ادامه دار شد زیر لب جواب دادم.
ـ فکر کنم…
دفترچهی کوچکی از جیبش بیرون آورد.پرسید:
ـ میتونم اسم و فامیلتون رو بدونم ؟
ـ مروارید...طاهری فر..
صدایم از آنچه انتظار داشتم نازکتر و لرزانتر بیرون آمد. از شنیدن صدای خودم هم خجالت کشیدم؛ انگار لرزشش، ترس پنهانم را لو میداد.
پرسید:
ـ شغلتون چیه؟
تک سرفه اس کردم تا لرزش صدایم را بگیرم و بعد گفتم:
ـ خبرنگار روزنامه…
برای اولین بار نگاهش از دفترچه جدا شد.
ـ خبرنگار؟
ـ بله.
کلمه را با احتیاط گفتم، انگار خودِ این عنوان هم میتوانست علیه من استفاده شود. گلوی خشکشدهام میسوخت و حس میکردم اگر بیشتر حرف بزنم، صدای لرزشم لو میرود. در آن لحظه، حتی خبرنگار بودنم هم برایم مثل باری سنگین بود؛ باری که حالا بیشتر از همیشه میترسیدم زیرش له شوم.چیزی یادداشت کرد.
بعد گفت:
ـ از اول برام تعریف کنید.... هیچ جزئیاتی رو هم جا نندازید.
نفسی عمیق کشیدم.اما هوا بهجای آرام کردنم، مثل تیغی سرد در سینهام نشست. از لحظهای که از دفتر روزنامه بیرون آمده بودم تا لحظه ای که سوار امبولانس شدم را با سانسور قسمت فلش گفتم.
سرگرد حتی یک بار هم حرفم را قطع نکرد.
فقط مینوشت.وقتی حرفم تمام شد، پرسید:
ـ چهرهی مهاجمها رو دیدید؟
سرم را تکان دادم.جواب دادم:
ـ نه… تاریک بود...فقط فهمیدم سه نفر بودن.
ـ پلاک ماشین رو دیدید؟
ـ نه اون لحظه شکه شدم و فرصت نکردم.
ـ رنگ ماشین چی بود؟
ـ مشکی… فکر میکنم مشکی بود.
سرگرد یادداشتش را کامل کرد.چند ثانیه سکوت کرد.آن سکوت از هر سؤال دیگری سنگینتر بود. در آن چند ثانیه، فقط صدای تپش قلب خودم را میشنیدم و ترسِ مبهمی که مدام به من یادآوری میکرد فلش هنوز در کیفم است. حس میکردم اگر همین حالا کسی دستش را روی کیفم بگذارد، تمام بدنم از جا میپرد.بعد آرام پرسید:
ـ مقتول قبل از رسیدن اورژانس چیزی گفت؟
قلبم محکم به سینهام کوبید.نگاهم ناخودآگاه روی کیفم افتاد.فقط برای کسری از ثانیه.
اما همان یک نگاه کوتاه، همان لغزش ناخواسته، کافی بود تا حس کنم خون از صورتم میپرد. انگار خودم با دست خودم به چیزی اشاره کرده باشم که نباید دیده میشد. سریع نگاهم را برگرداندم، اما دیگر دیر شده بود؛ دستکم در ذهن خودم دیر شده بود.ترس مثل موجی سرد از گردنم پایین دوید و شکمم را منقبض کرد.گفتم:
ـ فقط… گفت کمکش کنم..
ـ چیزی بهتون نداد؟
-چطو..ر..
-پرسیدم چیزی بهتون نداد؟
گلوی خشکشدهام را قورت دادم.لبهایم برای جواب دادن باز شدند، اما کلمهها لحظهای در دهانم گیر کردند. حس میکردم اگر یک ثانیه بیشتر مکث کنم، تردیدم از چشمهایم بیرون میزند. اگر پاسخ مثبت بدهم، باید توضیح بدهم چه چیزی و اگر پاسخ منفی بدهم، شاید دروغی باشد که نجاتم میدهد. اما حتی همان دروغ هم مثل سنگی در دهانم سنگینی میکرد. دلم میخواست حقیقت را بگویم و در عین حال از گفتنش میترسیدم؛ از اینکه حقیقت، من را هم به همان اندازه که فلش خطرناک بود، خطرناک کند.اولین دروغ زندگیام به سختی از میان لبهایم بیرون آمد:
ـ نه.
صدایم آنقدر آرام بود که خودم هم به زحمت شنیدمش. بعد از گفتنش، موجی از اضطراب در شکمم پیچید؛ حس گناهی تیز و فوری، همراه با ترسی که از این میآمد که نکند سرگرد از لرزش صدایم، از مکث کوتاه قبل از جواب، از نگاه فراریام چیزی بفهمد. انگار همان یک کلمه، مثل خراشی روی روحم نشست.نگاهش چند ثانیه روی صورتم ماند.نه آنقدر طولانی که آزاردهنده باشد، نه آنقدر کوتاه که بیاهمیت به نظر برسد.انگار میخواست حقیقت را از چشمهایم بخواند.درب همان لحظه، درِ اتاق احیا باز شد.
نگاهم را از سرگرد گرفتم و به سمت درب چرخیدم.سرگرد از جا بلند شد و گفت:
ـ دکتر…چی شد؟
پزشک نگاه کوتاهی به ما انداخت و آه بلندی کشید.گفت:
ـ متأسفم… هر کاری از دستمون برمیاومد کردیم...اما خونریزیش خیلی شدید بود... بیمار رو از دست دادیم.
برای چند لحظه صدای اطرافم محو شد.انگار راهرو دور شد، دیوارها عقب رفتند و هوا از اطرافم خالی شد.
دهانم خشک شد. انگار چیزی درونم فرو ریخت و همانجا، بیصدا، خرد شد. مردی که چند دقیقه قبل دستم را گرفته بود،مردی که هنوز گرمای انگشتهایش را روی پوست خودم حس میکردم، دیگر وجود نداشت. این فکر مثل مشت به سینهام خورد و نفسم را برید.
چشمهایم برای لحظهای داغ شد، اما اشکهایم نمیآمدند؛ فقط سنگینیِ شوک در سینهام مینشست و راه نفس کشیدن را تنگتر میکرد. حس میکردم اگر همین حالا چیزی نگیرم، زمین زیر پایم خالی میشود. دلم میخواست فریاد بزنم، دلم میخواست زمان را برگردانم، دلم میخواست آن چند دقیقهی لعنتی را دوباره زندگی کنم و این بار کاری بکنم، اما هیچکدام ممکن نبود.سرگرد اخوان لحظهای سکوت کرد.بعد رو به من گفت:
ـ میدونم وقت مناسبی نیست.. اما برای پیدا کردن قاتلها به همکاری شما نیاز داریم...
خواستم چیزی بگویم که صدایی از پشت سر پزشک شنیدم:
ـ ببخشید…
ناخودآگاه سرم را بلند کردم.پزشکی جوان در حالی که دستکشهایش را از دست بیرون میکشید، از اتاق احیا خارج شد.چند قدم بیشتر برنداشته بود که نگاهش روی صورتم ثابت ماند.
حرکت دستش نیمهکاره ماند.چشمهایش از ناباوری گشاد شد.لبهایش آرام تکان خورد:
ـ …مروارید؟
قلبم از تپش ایستاد.این صدا را میشناختم.
باور نمیکردم.سالها گذشته بود، اما اشتباه نمیکردم.آرام از روی صندلی بلند شدم.
پاهایم هنوز میلرزیدند و برای یک لحظه حس کردم اگر یک قدم بردارم، تعادلم را از دست میدهم. با این حال، نگاه از چهرهاش برنداشتم؛ چهرهای که هم آشنا بود و هم غریب، مثل خاطرهای که سالها زیر غبار مانده باشد. چیزی در سینهام فشرده شد؛ ترکیبی از حیرت، ترس، و حس عجیبی از گذشتهای که ناگهان با تمام وزنش برگشته بود.لب زدم:
ـ را…رادوین؟
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

دختر صحرا
0چرا پلیسه آنقدر مشکوک سوال می کرد؟