همسر سابق من به قلم پریسا حصیری
پارت بیست و پنجم :
مهتا ناباور جیغ خفه ایی می کشد و ملتمس خاله فاطمه را نگاه می کند:
_خاله تو روخدا!
او هم گیج شده بود، اصلا نمی دانست این پسر چه مرگش است که هر روز یک بازی در می آورد، ولی با خود که تعارف نداشت نوری در قلبش تابیده بود نوری به نام عشق میراث به مهتا!
کیان پوزخند زده به سمت میراث بر می گردد:
_حتی انقدر ضداجتماعی هستی که نمی دونی باید توی بیمارستان، یه مکان عمومی چجوری

لطفا صبر کنید...

Mary
0دوست دارم میراث به مهتا برسه ولی امیدوارم قبلش میراث پدرش دربیاد الاغ بی ثبات🦦