پارت بیست و پنجم :

مهتا ناباور جیغ خفه ایی می کشد و ملتمس خاله فاطمه را نگاه می کند:

_خاله تو روخدا!

او هم گیج شده بود، اصلا نمی دانست این‌ پسر چه مرگش است که هر روز یک بازی در می آورد، ولی با خود که تعارف نداشت نوری در قلبش تابیده بود نوری به نام عشق میراث به مهتا!

کیان پوزخند زده به سمت میراث بر می گردد:

_حتی انقدر ضداجتماعی هستی که نمی دونی باید توی بیمارستان، یه مکان عمومی چجوری

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Mary

    0

    دوست دارم میراث به مهتا برسه ولی امیدوارم قبلش میراث پدرش دربیاد الاغ بی ثبات🦦

    ۲۴ دقیقه پیش
  • کیانا

    0

    جالب بود ممنون حالا منتظر مسلک ام🤪

    ۱ ساعت پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    گذاشتم که عزیزم

    ۵۷ دقیقه پیش
کپی شد!