پارت بیست و هشتم :

برق تلفن رو کشیدم و درحالیکه کیف دستی ام رو برمیداشتم، اتاق رو ترک کردم.

روانشناسم بارها بهم هشدار داد، که هیچوقت هیچوقت جلساتم رو نصفه و نیمه رها نکنم.

اما...کی به همچین موقعیتی نه می گفت؟


صدای تق تق پاشنه های کفشم توی راهروی خالی پیچیده می شد. نگاهم رو از در و دیوار گرفتم و نفسم رو از سینه بیرون دادم.

برای قرار با آدام استرس داشتم. احساس می کردم به اندازه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پریا

    1

    حس خوبی به این پسره ندارم

    ۱۱ ساعت پیش
  • دختر صحرا

    1

    این پسره مشکوکه

    ۱۸ ساعت پیش
کپی شد!