پارت سی و هشتم :

_ مسلما نه، چون نمی تونم هروقت که دلم خواست جواب تماس های تو رو بدم. اگه یه لحظه متوجه موضوع بشه چی؟
چند ثانیه سکوت کرد. این سکوت از هر حرفی خطرناک تر بود. بعد از اندکی مکث با صدایی شکاک و عصبی گفت:
_ خب بفهمه.مگه قرار نیست تا چند روز دیگه منو به خانواده ات معرفی کنی؟
ثانیه ها کش آمدند و من فقط خیره به نزدیک شدن امید توانستم با نهایت کلافگی لب بزنم:
_ الان وقت این حرفاست؟
ولوم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️