سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت دویست و نود و یک :
صدای بوق که تو گوشم پیچید، در حالی که هم خندم گرفته بود و هم تو شوک بودم، به محمد خیره شدم.
اونم کنجکاو بالای سرم وایساده بود و همش میپرسید چی شده.
تلفن رو سرجاش گذاشتم و خندیدم.
- امشب خاستگاری ننه جونه!
سرش رو یکم بالا انداخت.
- الکی!
- به خدا.
اشارهای به خودمون کرد.
- مارو هم دعوت کرده؟
از روی مبل بلند شدم و سمت اتاق رفتم تا حاضر بشم.
- نه بابا، نیان گ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان
دلش جوونه😂
۹ دقیقه پیشMobina
2واقعا دل ننه جون دریا نیست کیهانه😂🤣🤣
دیروز
آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان
دقیقا😂
۹ دقیقه پیشم
2وای،بترکی ننه آخه لباس صورتی،رژ قرمز،همین کارارو می کنه اینقدر عمرش طولانی 🤣🙏🏻
دیروز
آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان
😂🤌🏻
۱۰ دقیقه پیشزهرا
3ننه جون به نظرم یه کلاس چگونه شوهر بیابیم برای سینگل ها برگزار کن ماشالا یه پا استادی هستی برا خودت🤣🤣
دیروز
آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان
به زودی هماهنگ میکنم😂
۱۰ دقیقه پیشباران
2با اینکه میدونم آدم تا زنده س باید زندگی کنه حق ننه جونه و اینا .. ولی واقعا خنده دارهه این وضع
۱۷ ساعت پیش
آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان
به قول دنی، شوهر کردنای پی در پی آخه؟😂
۱۰ دقیقه پیش...
2من همراه محمد و نیهان خنده ها مو کنترل میکردم اینقدر اون صحنه زنده بود
۱۷ ساعت پیش
آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان
😂😂
۱۱ دقیقه پیشریحان🌱
2اوفف ننه جونو😂😂
دیروز
لطفا صبر کنید...

میشا
2ای خداا ننه جون چطور میتونه آخه چطوری چرا آخه 😂😂 چه عمر طولانی هم داره 😂