پارت صد و پنجاه و سوم :


صدای فریاد و هیاهویی که از میدان جنگ می‌آمد، توجه‌مان را از گاو گرفت. گاو هدیوش دیگر خطری نداشت ولی شاه، منبع تمام شرارت‌ها، هنوز زنده بود و در یک حصار خود را محبوس کرده تا کسی قادر به آسیب رساندن به او نباشد.

رو به آکام و اَبیش که هردو زخمی شده بودند کرده و گفتم:- من نزد پدر می‌روم تو ‌و ابیش همینجا بمانید.

اکام دست خون آلودش را روی زمین گذاشت و گفت:- دردش کم است. من هم م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    0

    اون یک لحظه که تونست ببینه ،یعنی طلسم گاو هدیوش باعث کوریش شده؟؟

    ۳ ساعت پیش
  • پرنیا

    0

    ژوناس نباید میمرد 😔چقدر مظلوم واقع شد

    ۳ ساعت پیش
  • ساجد

    1

    مرگ ژوناس خیلی غم انگیز بود🥺

    ۸ ساعت پیش
کپی شد!