گالری مردگان به قلم زهرا رحمانی
پارت نود و یک :
صدای انفجارها دیگر دورتر شده بود؛ اما لنا هنوز به در خیره مانده بود. آراز دستهایش را دور شانههایش حلقه کرد.
-لنا...
پاسخی نداد. نگاهش روی خردههای سرخرنگی بود که کف آسانسور پخش شده بودند. یکی از خردهها را با انگشت لمس کرد.
دیگر هیچ درخششی نداشت. فقط تکهای بیجان از سنگی بود که تمام رنج و امید را در خود نگه داشته بود.
برای اولین بار، از وقتی حقیقت را دربارهی خواهرش فهم
لطفا صبر کنید...
