پارت نود و یک :

صدای انفجارها دیگر دورتر شده بود؛ اما لنا هنوز به در خیره مانده بود. آراز دست‌هایش را دور شانه‌هایش حلقه کرد.
-لنا...
پاسخی نداد. نگاهش روی خرده‌های سرخ‌رنگی بود که کف آسانسور پخش شده بودند. یکی از خرده‌ها را با انگشت لمس کرد.
دیگر هیچ درخششی نداشت. فقط تکه‌ای بی‌جان از سنگی بود که تمام رنج و امید را در خود نگه داشته بود.
برای اولین بار، از وقتی حقیقت را درباره‌ی خواهرش فهم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!