پارت بیست و هشتم :

***
خواب نبود؛ برزخی بود ساخته‌شده از خاکستر و صدای کوبه‌های مداوم.
در میان ملحفه‌های پیچ‌وتاب‌خورده دست‌وپا می‌زد. در خواب‌وبیداری سنگینی دیوارهای خانه را روی سینه‌اش حس می‌کرد. صداها از دوردست می‌آمد؛ گنگ و مبهم مثل ضربه‌های تبر بر تنه‌ی درختی خیس در اعماق جنگلی مه گرفته. کوبش‌ها ریتم نداشت؛ اما هر ضربه مستقیم به درون جمجمه‌اش طنین می‌انداخت. احساس می‌کرد بدن سستش رو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Moon

    0

    دریا هم به هدفش میرسه اینجوری

    ۳ ماه پیش
  • Moon

    0

    اینکه تو شرکت و اون پشت چه خبره چیزیه که مسیح هم میخواد هرچی زودتر بفهمه و حالا که میتونه از دریا استفاده کنه چرا که نه

    ۳ ماه پیش
  • Moon

    0

    بالاخره شروع شد…

    ۳ ماه پیش
  • Rosa

    0

    ضربان قلب من تند میزنهه میخواد اروم بزنه نه میگه نمیتونهه

    ۳ ماه پیش
  • نادیا

    1

    وای خدایا دیگه حرفی ندارم فقط قلبم داره از هیجان می ترکه

    ۳ ماه پیش
  • راز

    0

    واای داره جالب میشه خیلی هم عالی ببینیم این دوتا شخص نقاب دار چکار میکنن

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️