گالری مردگان به قلم زهرا رحمانی
پارت هشتاد و نهم :
لنا به شدت سرش را تکان داد. چیزی در گوشهٔ تاریکی تکان خورد. نفسش بند آمد.
دختری برهنه، با موهای کوتاه و بدنی لاغر، چند قدم آنطرفتر ایستاده بود. بیاختیار تقلا کردن را کنار گذاشت و خیره به او زمزمه کرد:
-یه دختر... اونجاس.
پس از مکثی که ناشی از شوکه بودنش بود، افزود:
-آراز... فکر کنم... خواهرته...
خسخس قفسهی سینهی آراز متوقف شد و سکوتی گنگ، میانشان برقرار شد. لنا مسخشد
لطفا صبر کنید...
