بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت هشتاد :
پوزخند تلخی زد و سرش رو پایین انداخت.
- تا اتمام جنگ این فقط یه رویا باقی می مونه.
- اریک...
- من نمی تونم فرار کنم آیرین!
لحظه ای سکوت کرد و بعد با جدیت و لحنی بدون لرزش اما آروم و شمرده ادامه داد: من فقط شوهر تو نیستم؛ در برابر خانواده و افراد و کشورم مسئولیت دارم، قسم خوردم تا آخرین قطرهٔ خونم همراه هم رزمانم بجنگم و به پرچمم پشت نکنم.
- ولی ما رو صلح به هم رسوند؛ جنگ چیزیِ که ا
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
مینو
2عالی مینویسی فاطمه جان ممنونتم
۱ ساعت پیشمینو
2وقتی چیزی تو قلبته،فاصله مهم نیست😔
۱ ساعت پیشYas
2کلا اون قضیه جاسوسی و حماقتش برای برگشتنم بخشیده انگار، خیلی خوب و جنتلمن و بزرگواره که بخشیدش درود بر شرفت جذابم🫂❤️
۱ ساعت پیشYas
2یه بار یه بنده خدایی گفت توی کامنت ها یادم نیست خیلی وقت پیش که اریک با آیرین حرف نمی زد، گفت این مرد عاشق شه توی عشق بی نظیره..به نظر منم همینطوره، اریک به عنوان یه فرمانده نظامی و دشمن خونی خیلی عاشق آیرینه حرفاش به آیرین توی این شرایط ادمو به اوج می رسونن🛐🛐
۱ ساعت پیشPar
1خدا پدر و مادرتو بیامرزه دبرا یه چیزی می دونستی گفتی این مرد برای عشق ساخته نشده بیچاره آیرین که از همه چیزش بخاطر عشق اریک دست کشید
۱ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

مریم
0خیلی ممنونم عزیزم خسته نباشی بانو❤️😍