پارت هشتاد :

پوزخند تلخی زد و سرش رو پایین انداخت.
- تا اتمام جنگ این فقط یه رویا باقی می مونه.
- اریک...
- من نمی تونم فرار کنم آیرین!
لحظه ای سکوت کرد و بعد با جدیت و لحنی بدون لرزش اما آروم و شمرده ادامه داد: من فقط شوهر تو نیستم؛ در برابر خانواده و افراد و کشورم مسئولیت دارم، قسم خوردم تا آخرین قطرهٔ خونم همراه هم رزمانم بجنگم و به پرچمم پشت نکنم.
- ولی ما رو صلح به هم رسوند؛ جنگ چیزیِ که ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    خیلی ممنونم عزیزم خسته نباشی بانو❤️😍

    ۱ ساعت پیش
  • مینو

    2

    عالی مینویسی فاطمه جان ممنونتم

    ۲ ساعت پیش
  • مینو

    2

    وقتی چیزی تو قلبته،فاصله مهم نیست😔

    ۲ ساعت پیش
  • Yas

    2

    کلا اون قضیه جاسوسی و حماقتش برای برگشتنم بخشیده انگار، خیلی خوب و جنتلمن و بزرگواره که بخشیدش درود بر شرفت جذابم🫂❤️

    ۲ ساعت پیش
  • Yas

    2

    یه بار یه بنده خدایی گفت توی کامنت ها یادم نیست خیلی وقت پیش که اریک با آیرین حرف نمی زد، گفت این مرد عاشق شه توی عشق بی نظیره..به نظر منم همینطوره، اریک به عنوان یه فرمانده نظامی و دشمن خونی خیلی عاشق آیرینه حرفاش به آیرین توی این شرایط ادمو به اوج می رسونن🛐🛐

    ۲ ساعت پیش
  • Par

    1

    خدا پدر و مادرتو بیامرزه دبرا یه چیزی می دونستی گفتی این مرد برای عشق ساخته نشده بیچاره آیرین که از همه چیزش بخاطر عشق اریک دست کشید

    ۲ ساعت پیش
کپی شد!