پارت صد و سیزده :

- تن تو ظهر تابستون رو به یادم میاره، رنگ چشمای تو بارون رو به یادم میاره، وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره، قهر تو تلخی زندون رو به یادم میاره.

زمزمه‌ای بم بود که با همه دورگه بودن صدایش از نوازش نسیم ظهرگاهی که حکم نفس‌های آخر اسفندماه را داشت و از پنجره‌ی باز به داخل اتاق دویده بود، به گوش نازنین ملایم‌تر؛ او که همان تن بلورینی که برای صاحب حنجره‌ی بم یادآور ظهر گرم تابست

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مامان عسل

    0

    فقط دوست ندارم دوباره کسی رابطه نازنین و کیسان رو خراب کنه ..کیسان پسر مظلوم من حقش نیست این قدر اذیت بشه

    ۱ ساعت پیش
  • مامان عسل

    0

    عالی بود مهدیه جان عزیز ..واقعا لذت میبرم از خواندن این رمان ..قلمت مانا عزیزم 🙏🌷

    ۱ ساعت پیش
  • Mobina

    0

    اصلا حس خوبی نمیده که میگه فردا شب عید میگم 💔🤦 ♀️بعد من میدونم اون صامت عوضی هم فردا یه کاری میکنه 💔میدونم این جنگ و … میشه قوز بالا قوز💔🤦 ♀️🫠مطمئنم کلا داستان از فردا وارد هزاران مصیبت *** پرو میشه🥲

    ۳ ساعت پیش
کپی شد!