نهان به قلم معصومه علیایی
پارت چهل و ششم :
نگاهی حوالهی نیره که چشمانش با التماس رنگ گرفته بودند انداخت و هیچ نگفت و قدری دورتر از او، بیتا بود که روی تخت مینشست و عاطفه هم کنارش میایستاد.گرفته از دلخوریِ بیتا، چشمانش را روی نیم رخ او نگه داشت و گفت:
-ببخشید بیتا به خدا نگرانت بودم برای همین به مامانت خبر دادم.
نیم قدمی جلوتر آمد و نردهی تخت که مماس با شکمش قرار گرفت، دستش را روی بازوی بیتا گذاشت و ادامه داد:
-باور ک
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
منم امیدوارم🥲
۳ ماه پیشمحرابی
0ممنون عزیزم زیبا بود و دلنشین. منم واقعا نگران میثمم الان کجاست چی به سرش اومد بعد از گرفتارشدنش به دست داعش.
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
هنوز از میثم خبری نداریم ولی میدونیم اتفاقات جالبی براش نیفتاده💔مرسی از همراهیت عزیزم
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطیما
0امیدوارم بلایی سرش نیومده باشه🥲 ، مرسی عزیزم قلمت موندگار 💓