پارت هشتاد و هفتم :

لنا آرام از کنار آراز بلند شد و دست‌هایش را بالا برد. سه مأمور با اسلحه وارد اتاق شده بودند. چند ثانیه بعد، صدای قدم‌هایی آرام از راهرو شنیده شد.
قدم‌ها کشیده بودند؛ انگار صاحبشان به زحمت روی پا ایستاده باشد. نوژن از چهارچوب در ظاهر شد. یک دستش روی گردنش بود و خون از میان انگشتانش پایین می‌ریخت؛ اما همان لبخند سرد همیشگی هنوز روی لب‌هایش نشسته بود. نگاهش بین لنا و آراز چرخید.
-آخر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!