گالری مردگان به قلم زهرا رحمانی
پارت هشتاد و هفتم :
لنا آرام از کنار آراز بلند شد و دستهایش را بالا برد. سه مأمور با اسلحه وارد اتاق شده بودند. چند ثانیه بعد، صدای قدمهایی آرام از راهرو شنیده شد.
قدمها کشیده بودند؛ انگار صاحبشان به زحمت روی پا ایستاده باشد. نوژن از چهارچوب در ظاهر شد. یک دستش روی گردنش بود و خون از میان انگشتانش پایین میریخت؛ اما همان لبخند سرد همیشگی هنوز روی لبهایش نشسته بود. نگاهش بین لنا و آراز چرخید.
-آخر
لطفا صبر کنید...
