وارثان تیامات به قلم فاطمه غفوری
پارت هفتاد و یک :
چقدر من بدبختم که از ترس نمیتوانم دندانهایش را خرد کنم که دهانش را ببندد!
سگ دوباره واقواق کرد و من بیشتر خودم را به او چسباندم که از لرزیدن شانههایش فهمیدم باز این دلقک به حال و روز من میخندد.
مشتی را حواله شانهاش کردم اما جوابگو نبود و خندهاش هم متوقف نشد که نشد! تازه خراش بدی هم روی اعصابم انداخت.
برای همین ناخودآگاه یکی از حرکتهای مورد علاقهام در دورا کودکی را
لطفا صبر کنید...
