پارت هفتاد و یک :

چقدر من بدبختم که از ترس نمی‌توانم دندان‌هایش را خرد کنم که دهانش را ببندد!
سگ دوباره واق‌واق کرد و من بیشتر خودم را به او چسباندم که از لرزیدن شانه‌هایش فهمیدم باز این دلقک به حال و روز من می‌خندد.
مشتی را حواله شانه‌اش کردم اما جوابگو نبود و خنده‌اش هم متوقف نشد که نشد! تازه خراش بدی هم روی اعصابم انداخت.
برای همین ناخودآگاه یکی از حرکت‌های مورد علاقه‌ام در دورا کودکی را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!