پارت سی و سوم :
طناز با خنده گفت:
-دروغ میگم مگه خب؟ بعدم تو خلی به خدا... بگیر با یکی از همینا ازدواج کن خودتو و من و راحت کن... مامان ببین من بد میگم؟
همان لحظه صدای قدمهای هما از سمت راهرو بلند شد. زن با سینی بزرگی وارد پذیرایی شد و سفارشهای طناز را روی میز شیشهای مقابلشان چید؛ دو لیوان بزرگ آیسشکلات که رویشان خامه و پودر شکلات نشسته بود، همراه با چند تکه ناپلئونی بزرگ که بیشتر
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
ریحانه
0دشمنتون شرمنده من نگران خودتون شدم که خداروشکر حالتون خوبه ، انشاالله هرچه زودتر مشکلات رفع بشه ، انشاالله همیشه موفق باشید
۲ ماه پیشفاطمه
1چرا انقدر پارتا دیر میاد آدم به کل یادش میره
۳ ماه پیش
ف.میری | نویسنده رمان
حق دارید واقعا من عذرخواهی میکنم بابت تاخیر پیش اومده
۲ ماه پیشآریا
1خانوم نویسنده العان تقریبا یک ماه از اخرین پارتی که گذاشتین میگذره ما مسخره شما که نیستیم ۹۰ هزارتومن پول بابت ادامه رمان تون گرفتین که اخرش این جوری مارو منتظر بزارین واقعا اسم خودتونم میزارین نویسنده
۲ ماه پیش
ف.میری | نویسنده رمان
عزیز دلم من عذرخواهی میکنم بابت تاخیری که پیش اومده ...به هرحال مشکل برای هرکسی پیش میاد ...انشالله پارت های جبرانی کل ماه رو به زودی براتون میذارم
۲ ماه پیشریحانه
0خانم میری چرا ادامه رمان و نمیزارید خدایی نکرده اتفاقی افتاده براتون؟
۲ ماه پیش
ف.میری | نویسنده رمان
سلام عزیزم من شرمنده ام واقعا به حدی درگیر یه سری مسائل شدم که واقعا کل برنامه هام من جمله پارت دهی اینجا بهم ریخت...ولی انشالله جبرانی هارو به زودی براتون ارسال میکنم
۲ ماه پیشکوثر
0عزیزم وقت پارت بعدی نشده🥺
۳ ماه پیشریحانه
0❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ماری
1خانم نویسنده؟ چرا وعده الکی میدید و خواننده رو اینقدر در انتظار نگه میدارین؟ اولین نویسنده ای هستید که میبینم اصلا برای خواننده های داستانتون ارزش قائل نیستید