پارت شصت و پنجم :
به صورت غرق در خوابش نگاه کردم. به مژههاش، به حالت جمع شدهی دستها و بدنش. دوست داشتنی بود این پسر جذاب و بانمکِ پر از غم!
احساس عجیبی داشتم. احساسی متفاوت از تمام حسهایی که تا اون روز توی زندگیم بود...
کاش توی این هول و ولایِ زندگیم و اینهمه درگیری نیومده بود تا با ذهن باز و آزادتر بهش فکر میکردم و انتخابش میکردم.
در حال حاظر بخش بزرگی از ذهنم معطوف به دو ناشناسِ مزاحمی
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
0ولی من میدونم پرهام بخاطر نجات جون پدرام میمیره
۳۹ دقیقه پیشفاطمه
0صبا صبا صبا صبا صباا توروخدا رمانت بزار برا فروش دوسدارم بخونم ک پدرام و گندم بهم رسیدن
۴۰ دقیقه پیشمرضیه
1ممنون صبای نازم خیلی بااحساس مینویسی 🥰🧡
۱ ساعت پیشNana
1تو چرا اینقده قشنگ حرف میزنی آخه دل دخترمونو بردی
۲ ساعت پیشراز
1خیلی عالی بود مرسی بانو.فک نکنم به قولت عمل کنی پدرام چون گندم بفهمه کی هستی قطعا میشکنه ولی بازم امیدوارم به هم برسین
۲ ساعت پیشSara
1چقدر قشنگ نوشتیی♥️😍مثل همیشهه
۳ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

نورا
0عرر عالیی بودد خستهه نباشیی دختر🤭💕