پارت سی :

برگشتم. حرکتم آن‌قدر کند و وحشت زده بود که انگار زمان در این اتاقِ نفرین‌شده از حرکت ایستاده بود. با چشمانی که از ترس و شوکِ ناگهانی در حدقه گشاد شده و برق می‌زد، به او خیره شدم.
کتِ گران‌قیمتِ او را با دو دست چسبیده بودم؛ کتی که حالا مثل یک مدرکِ جرمِ سنگین و غیرقابل انکار، میان انگشتانِ یخ‌زده‌ام مچاله شده بود.
سایه‌ی بلند، تاریک و غول‌پیکرش، تمامِ نورِ ملایمِ پنجره‌ی قدی ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مینا

    0

    عالی بود😍 چقد ترسناکه ریحان اونجا تنها مونده دلم گرفت براش

    ۴۹ دقیقه پیش
کپی شد!