پارت نوزده :

گیج و مبهوت، دستی بر روی دیده‌گان خویش کشید.
متحیر از آنچه که دیده بود، نگاهِ لرزانش را بالا آورد و با کیمیایی روبرو شد که قند را بالای سر کیان و النا می‌سابید.
نگاهی که سنگینی‌اش؛ کیمیا را نیز متوجه کرد و حال با زل زدن در چشم‌های کیمیا، حس عجیب و تصویرِ عجیب‌تری که در ذهن پرهام شکل گرفته بود، با شنیدن صدای "بله" گفتن خواهرش، به ناکجا آباد کشیده شد!

| فلش بک: سال یک هزار و سی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کیان در رمان یادگار اولین مرگ کیان
تصویر شخصیت آذر - کیمیا در رمان یادگار اولین مرگ آذر - کیمیا
تصویر شخصیت عاطفه - النا در رمان یادگار اولین مرگ عاطفه - النا
تصویر شخصیت مژگان - نوشین در رمان یادگار اولین مرگ مژگان - نوشین
تصویر شخصیت عارف - پرهام در رمان یادگار اولین مرگ عارف - پرهام
تصویر شخصیت هاتف - پدرام در رمان یادگار اولین مرگ هاتف - پدرام
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    عارف نهه ، جن بوداده🤣🤣 ، خسته نباشید قلمتون مانا😎❤️

    ۱ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ♥️😁

    ۱ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    😂😂

    ۱ هفته پیش
  • Biti

    0

    الهی بگردم واسه دل عارفف،اخیی بچمم امیدوارم حداقل اینجا تو کالبد کیمیا و پرهام مال هم بشن

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    امیدوارم

    ۴ هفته پیش
  • رومینا

    1

    میگم نکنه تو گذشته هم عارف اون دختره رو فرستاده خونه داداشش که باعث خیانت داداشش به آذر بشه و برا بعدش هم نقشه کشیده باشه که اونا از هم طلاق بگیرن و بعد بره با آذر ازدواج کنه ولی آذر زده همه رو سوزونده🤔

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    هوم نمیدونم شاید!پارتای بعدی بهتر متوجه میشیم تو گذشته چه اتفاقاتی افتاده

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چه حدس قشنگی👏🏻👌🏻

    ۲ ماه پیش
  • رومینا

    1

    وای یه لحظه پرهامو تصور کردم که شبیه جنه و دود ازش بلند میشه(جن بو داده) خیلی خنده دار بود😆😂😂

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    وای خدا😂

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    👌🏻😂

    ۲ ماه پیش
  • زن حدیث

    1

    اخیی پرهامم گناه دارهاا🫠

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خیلیییی

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🥲🥲

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    آخه چرا اینجا تموم شد؟ چرا؟ بی صبرانه منتظر ادامه شم❤️

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    امروز پارت داریم جانم

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    1

    دو بانوی هنرمندم، میشه قلبم رو بهم پَس بدین؟ لابه لای کلمات رمان جا گذاشتمش خب😊❤️

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم🥺

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ای جونم 🫠

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    1

    چه قدر عارف گناه داره🥺🥺💔💔 چطوری مادر و پدر و برادرش دلشون اومد باهاش این کار رو کنن خب🥺💔

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خیلی بهش بد کردن

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ببین چقدر سنگدل هستن دیگه🙂

    ۲ ماه پیش
  • محرابی

    1

    الهی بگردم واقعا توهم بدی بود برای پرهام که البته واقعیتی ازقدیم هست واون فکر میکنه توهم زده. ممنون از هردوتون واقعا عالی بود

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    👌🏻👌🏻

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    طفلی نمیدونه قبلا چه بلایی سرش آوردن، مرسی عزیزم🥰

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه

    1

    چه حالی میده پرهامم بخاد از داداشش انتقام بگیره پرهام و کیمیا باهم بزنن شل و پلش کنن مردک خیانتکارو

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره والا دل‌مون خنک می‌شه

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آخ‌آخ دلمون خنک میشه

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    خوبه مثلا نگفت اون استاد گنده دماغ نچسب با خونواده ی درپیتش😂😂

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    شانس آورد😂

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    حتی اگه می‌گفت، بازهم پرهام بخاطر مهربون بودنش کاریش نداشت🥲

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه

    1

    به نظرم پرهام با اینکه یه جورایی مظلومه و لی شخصیت جذابی داره کلا الان تبدیل شده به کراش بنده هیعیی

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    توی گذشته مظلوم و مهربون بود‌ و در حقش ظلم شد، ولی الان مهربونه😁

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه

    1

    امیدوارم تو این زندگی جدیدش مظلوم نباشه بزنه لهش کنه پدرامو مخ کیمیارو هم بزنه 😅😁

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    امیدوارم 😂👌🏻

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    منم امیدوارم😁

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بچم خیلی مهربونه

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    2

    یعنی مادر قبلیشون سمیرا از دل عارف خبر داشت و گذاشت زن هاتف باشه!واای آدم حرص میخوره

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    همه میدونستن و بازم جلوشو گرفتن🥲🫠

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    همینطوره 💔

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    1

    هر سری پرهام از پشت ظاهر میشه و هر سری پدرام رو فحش میده،واای برا اون مرتیکه اون فحشا کمه

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    پرهام انگار قسم خورده هر وقت کیمیا داره به پدرام فحش میده پیداش بشه😂

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    از دست این برادرای دادفر😂

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    2

    واای پرهام بیچاره..جدی امیدوارم به عشقش برسه تو گذشته هم خیلی سخت بوده کسی که دوسش داره کنار برادرش ببینه

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بگردمش خیلی اذیت شده بچم

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    امیدوارم

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    1

    ممنونم بابت پارت هدیه دستتون درد نکنه خسته نباشید عالی بود💙

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    عزیزم♥️

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    1

    ببخشیدا زیاد سوال میپرسم😂میگم الان که آذر و کیمیا هر دو ی قیافه رو دارن پرهامم روز عروسی هاتف و آذر رو به یاد آورده با خودش فکر نمیکنه آذر و کیمیا عین همن؟

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    پارتای بعدی کم‌کم متوجه میشیم، نه عزیزم راحت باش سوالی بود بپرس

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چرا، فکر می‌کنه :)

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️