خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت بیست و چهارم :
***
بوی عود و گل و پاییز، میان عمارت و مشام میهمانانش، خوشرقصی میکرد. باران، با گوشی مشغول عکاسی از حیاط و نماهای تاریخی بود که با نهایت سلیقه، تزیین شده بودند. هرچه در طول مسیر حالش گرفته بود، همین که به عمارت عامریها رسیدند، جان به تنش برگشت و در همان چنددقیقه، سرش گرم شده بود. نزدیک حوضچهی میان حیاط شد و دست به کمر کمی سمتش خم شد. آب تمیز بود و تصویر مواج خودش را به خوبی میدید.
لطفا صبر کنید...
