خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت بیست و سوم :
-گفتی ماشین ریپ میزنه، من ماشینو دیشب دادم کارواش که صفرشویی هم بکنن! تا اونجا برو، اینو بذار پارکینگ همونجا و با ماشین من بریم!
بهزاد دمت گرمی گفت و هاتف با لبخند سمت باران چرخید که هنوز متحیر بود:
-احوال شما دخترحاج فتاح؟
باران پلکی زد و با سلام آرام و خوبم گفتنی، نگاهش سمت بهزاد برگشت که چشمش از آینه به او بود. با لبخند کمرنگ بهزاد، دوباره صدای هاتف را شنید:
-مگه خبر نداشت
لطفا صبر کنید...
