پارت بیست و سوم :

-گفتی ماشین ریپ می‌زنه، من ماشینو دیشب دادم کارواش که صفرشویی هم بکنن! تا اونجا برو، اینو بذار پارکینگ همونجا و با ماشین من بریم!
بهزاد دمت گرمی گفت و هاتف با لبخند سمت باران چرخید که هنوز متحیر بود:
-احوال شما دخترحاج فتاح؟
باران پلکی زد و با سلام آرام و خوبم گفتنی، نگاهش سمت بهزاد برگشت که چشمش از آینه به او بود. با لبخند کمرنگ بهزاد، دوباره صدای هاتف را شنید:
-مگه خبر نداشت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!