پارت بیست و دوم :

-پایین داره ماشین رو چک آخر می‌کنه!
-قبل از اینکه راه بیفتید، بگو بیاد بالا یه سفارش دارم، بگم بیاره از اونجا!
با چشم گفتن آیناز، نگاه مرد سمت باران چرخید که شال بلاتکلیفی دور گردنش بود و با بند کیفش بازی می‌کرد. دست روی بازوی دخترک گذاشت. انگار یک لحظه، گرمایی مطلوب، به دل سرد دخترک رسید. فوری سربلند کرد و خیره شد به مرد. با نگاه او،حاج فتاح آرام گفت:
-کارتت رو به داداشت گفتم شار

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!