خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت بیست و دوم :
-پایین داره ماشین رو چک آخر میکنه!
-قبل از اینکه راه بیفتید، بگو بیاد بالا یه سفارش دارم، بگم بیاره از اونجا!
با چشم گفتن آیناز، نگاه مرد سمت باران چرخید که شال بلاتکلیفی دور گردنش بود و با بند کیفش بازی میکرد. دست روی بازوی دخترک گذاشت. انگار یک لحظه، گرمایی مطلوب، به دل سرد دخترک رسید. فوری سربلند کرد و خیره شد به مرد. با نگاه او،حاج فتاح آرام گفت:
-کارتت رو به داداشت گفتم شار
لطفا صبر کنید...
