خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت هفده :
هاتف میان حرف عمویش رفت و بیحاشیه گفت:
-عمو! من بخوام ازدواج کنم، میدونم با کی و چه دختری میرم زیر یه سقف! گیر چارچوبایی که شما میگید نیستم! اونقدری هم حاج فتاح رو میشناسم که بدونم چطور حواسش به خانوادهاش هست... اسم آزادی عمل و انتخاب رو هم نمیذارم، سروگوش جنبیدن! شمام نذارید... از قاموس دین و ایمان شما، دوره!
-دختره رو بگیر، خوشگلیش دلت رو زد، میفهمی چی از قاموس دین و ایمو
لطفا صبر کنید...
