معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت چهل و یک :
سکوت کرده به شیشه چشم دوختم. خلایق هرچه لایق! من را بگو که خواستم کمکش کنم. حتما مشکلی نداشت دیگر. یکی باید برای خودم دلسوزی میکرد که اضطراب تا جانم بالا آمده بود.
افکار مختلف و بدیمنی چون کرمهای ریز و درشت انگل میان مغزم میلولیدند. دیشب و اتفاقاتش باعث شده بود به کل آن مچبند را فراموش کنم و امروز درست مانند همان را در این کارخانه پیدا کرده بودیم. این نشان میداد کسی که بهار را دز
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
