پارت صد و چهل و سوم :

نگاه پیرمرد معنادار به سمت همسرش رفت اما مخالفتی نکرد و آرام سر تکان داد. خانم سادات و نوه‌اش که رفتند، نگاه کوهیار روی پسر کوچک خان مکث کرد. هنوز هم برای بازگو کردن اصل ماجرا پیش آدم‌هایی که نمی‌شناختیم، مردد بود. مخصوصا که برخلاف مهمان‌نوازی عیانشان، در مورد حرف زدن از همشهری‌هایشان جبهه‌ای علنی داشتند!
تک‌سرفه‌ی خان نگاه کوهیار را به سمت خودش کشید.
-راحت باش جوون... سهراب ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!