خدیرا به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت هفده :
خدیو دیگر ترجیح داد هیچ نگوید و هیچ عملی نشان ندهد، زامیرا که از شدت خشم نفسش به خسخس افتاده بود فقط زمزمه کرد:
- زیبا ضعیف نبود… تو… ضعیفی… تو… هیچی نیستی…
فواد دیگر توان حرف زدن نداشت، زامیرا بالاخره از روی پسرک بلند شد و بدون توجه به نگاه خدیو که به محض بلند شدنش تنها او را رصد میکرد از کنارش عبور کرد.
دستهای دخترک میلرزید، قلبش بیمحابا و محکم میکوفت.
اما برا
لطفا صبر کنید...
