پارت شصت و یک :
برخلاف دفعات قبل که اکثرا در حال صحبت بودیم؛ سکوتی سنگین توی ماشین بود.
هر دو عمیقا توی فکر بودیم و احتمالا اون هم مثل من دنبال راه چاره بود. صورت منقبض و اخم کمرنگ بین ابروهاش و بیحوصلگیش توی رانندگی برام ناراحت کننده بود. بر عکس اوایلش این اواخر هر وقت که من رو میدید درهم و ناراحت میشد و باعثش من بودم. خواستم صداش بزنم و کمی آرومش کنم اما خب چی میگفتم؟
به سر کوچه رسیدیم و ماش
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
نورا
0خیلیی خوبهه خسته نباشیی😭💕
دیروزافسون
3عزیزمی خسته نباشی ولی بیچاره پردیس جونش ک بابات برادراش داد هنوز این پدرام نتونسته اطلاعات و بگیره باز یک قدم نزدیک شد و گندم این وسط امیدوارم زیاد آسیب نبینه فعلا حس میکنم یخ نقطه ضعف یزرگ واسه پدرام جون ه آخه اسمش و هم که میارن داغ میکنه 😋🤭🤗
دیروز♡Boshra♡
0عالی دست شما درد نکنه (✪‿✪)
دیروز
لطفا صبر کنید...

آدولفا
0چه باحال نامه بازی های دوران نوجوونیش به دردش خورده پس نمی دونم چرا دلم برای پردیس میسوزه، هرچند می دونم ممکنه آدم خوبی نبوده باشه و صرفا چون دارم از زبون پدرام میخونم اینجوریه ولی خب..