آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت شصت و هشتم :
دستهای یخ زدهام رو محکم به لبهی میز گرفتم و با چشم ریز کردنی، در تلاش بودم که حضور مهراب رو با چشم ببینم و قبول کنم که بدبخت شدیم.
عرفان حرف میزد اما من هیچی نمیشنیدم جز صدای زنگ زدن مغزم و قلومپ-قلومپ کوبیدن قلبم توی دهنم.
پس چرا نبود؟ چرا نمیدیدمش؟
نکنه نامرئی شده بود دوباره؟
میخواستم داد بزنم و به عرفان بگم که زودتر از اینجا بره، بره و دیگه هیچوقت برنگرده. توی
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نگار
0وایی یعنی بگم دلم خنکک شد دمت گرم آشوب دمت بخاری سیاوش یعنی بعضی مواقع با خودم میگفتم میشه منم یه روز عصبانیت و حرص خوردن این مرتیکه گور به گوری رو ببینم حالا نزنه یه بلایی سر خانواده آشوب بیاره🤔😟وایی حدیث خیلیی خوب بود مرسی یعنی خیلی باحال جذاب و ناناز خوشگل قشنگ بود مرسی😄💙💙
۱۱ دقیقه پیشمحرابی
1ممنونم عالی مثل همیشه. آخیش نفس راحت کشیدم پیداشون نکرد گفتم بیچاره ها هنوز یک روز نشده اومد سراغشون. عجیبه نتونسته هنوز پیداشون کنه با اون نیروهایی که داره امیدوارم تو خماری بمونی که آشوب کجاست مهراب بووق
۳ ساعت پیشالا
0اخ مهراب مردک سادیسمی کودن اجنه باز اومد، بنده انکار میکنم که هرچند که بدم میاد ازش منتظر ورودش و اشوب به پا کردن بودم
۵ ساعت پیشماهی
0الهی چرا انقدر مهرابم رو اذیت میکنین🥺😂😂
۶ ساعت پیشابی
2مثل همیشه من عجول .منتظر ادامهه
۷ ساعت پیشافسون
0آهای نفس کش برای همه شعبون واسه مارمضون دارم براتون مهراب و با چاله میدونی ها برابرکردی حدیث جون الهی اونادارن خوش میگذرونن اینجاجناب داره میسوزه حال داد بهم اماکاملا مشخصه که نگرانی آشوب درست ومعقولانه است ولی خوب دل عاشق عرفان گوش شنوایی نداره دیگه درتب و تاب توام بنشین با ناز ای پیله رو پروانه کن
۸ ساعت پیشNana
1وای بلایی سر سیاوش نیاره. نمیدونم چرا این دفعه حقو به مهراب میدم درسته آشوب مهرابو دوست نداره ولی بالاخره الان زنشه و مهراب حق داره از نبودش عصبانی باشه
۸ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

نگار
0یعنی من فقط میخوام آشوب تپل کوچولو رو ببینم😃واایی آنقدر دلم خنک شد این مرتیکه گور به گوری اینجور حرص میخورد🤣😄ولی یه حسی هم بهم میگه فعلا دور دور آشوبه و وای به روزی که دور دور این مرتیکه گور به گوری بشه😟💙💙