کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و سی و نهم :
مردد سری به نشانهی فهمیدن تکان دادم و او محتاط نگاه دیگری به اطراف انداخت و دوباره با صدایی خفه لب زد:
- نمیخوام اونی که این پسره میگفت احتمالا با شهاب آشناست، بهمون مشکوک شه... به اندازهی کافی تا الان با اون نقشهی بچهگانه برای خودمون دردسر درست کردیم!
-منکه دیگه با اونا کاری ندارم، ویلا هم که نمیرم... دردسر تموم شد!
حتی خودم هم به این جمله اعتقاد نداشتم. مخصوصا که هنوز
لطفا صبر کنید...
