ماسیس به قلم سعیده نعیمی
پارت صد و چهل و نهم :
هومان را دیدم که خاک آلود و آشفته کنار دیوار ویران شده نشسته و نفسش را تازه میکند. از سربازان خواست برایش کمی آب بیاورند. اخمی میان ابروانم نشست و از اینکه از فرو ریختن دیوار شهر جان سالم به در برده بود، افسوس خوردم.
از روی سنگها پریدم. فرمانده وهمنش فریاد میزد تا از شهر دفاع کنیم و سپاهی که از هم گسسته شده بود را بار دیگر منظم میکرد. شاه تورتک به همراه محافظانش در جایی امن نظارهگ
لطفا صبر کنید...
