پارت صد و چهل و نهم :

هومان را دیدم که خاک آلود و آشفته کنار دیوار ویران شده نشسته و نفسش را تازه می‌کند. از سربازان خواست برایش کمی آب بیاورند. اخمی میان ابروانم نشست و از اینکه از فرو ریختن دیوار شهر جان سالم به در برده بود، افسوس خوردم.
از روی سنگها پریدم. فرمانده وهمنش فریاد می‌زد تا از شهر دفاع کنیم و سپاهی که از هم گسسته شده بود را بار دیگر منظم می‌کرد. شاه تورتک به همراه محافظانش در جایی امن نظاره‌گ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    وای چقدر استرس زا شده🥲🥲

    ۱۵ دقیقه پیش
کپی شد!