خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت سی و چهارم :
گوشه ای از سالن نشسته و زانو هایم را بغل گرفته بودم.
یک ساعت از تعریف ماجرای امروز گذشته بود.
یک ساعتی که بلاخره با هزار آسمان ریسمان به هم بافتن تمام شد.
تکتم با سینی چای برگشت و آن را روی زمین جلوی پای من گذاشت.
دستی به دامنش کشید و دقیقا روبه روی من چهار زانو نشست.
با نگاه دلواپسش میخ نگاه دپرس و بی حوصله ام شد.
_ تلما؟
_ هوم....
استرس داشت و همین هم باعث شده بو
لطفا صبر کنید...
