پارت پانزده :

وقتی به پارکینگ رسیدند، صدای موسیقی هنوز از دور می‌آمد و نورهای رنگی روی سقف بر ماشین‌ها می‌رقصیدند.
زامیرا قدمی برداشت، اما پایش دوباره لغزید.
این‌بار خدیو بدون لحظه‌ای مکث، دستش را پشت کمر او گذاشت و گفت:
- سرت گیجه… باید بشینی.
زامیرا هیچ نگفت، واقعا هم همین بود.
خدیو در پاترول را باز کرد و با یک حرکت نرم، زامیرا را روی صندلی نشاند.
دخترک سرش را به پشتی تکیه دا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فروغ

    0

    عالی بود بانو جان 💋

    ۲ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    نوش چشمات

    ۲ ماه پیش
کپی شد!