پارت شانزده :

فصل سوم: سقوط شکارچی
نور خاکستری صبح از پنجره‌ی شکسته‌ی خانه‌ی متروکه به درون اتاق می‌تابید.
زامیرا با صدای واق‌واق آرام توگو بیدار شد؛ آلارم این مدت بودنش در کنار خدیو همین حیوان بود. از روی تخت بلند شد، بدنش هنوز کمی سنگین، اما ذهنش… تیزتر از همیشه به نظر می‌رسید، خماری دیشب به کل از بدنش رخت بسته و دیگر گیج به نظر نمی‌رسید.
بوی خاک نم‌خورده و چوب پوسیده، و صدای قدم‌ها

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!