خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت سی و سوم :
آخ که دلم می خواست لب های قرمزش را به هم بدوزم تا این قدر برای من پوزخند نزند.
_واقعا فکر کردی واسه یه خبر کِشی اینهمه دارم برات هزینه میکنم؟ نه دختر جون، قراره با جونت بازی کنی؛ پس تموم تلاشتو به کار ببر تا لو نری. چون این فقط وسط دودش توی چشم خودت می ره و اون وقت تو می مونی و بشیر سالار.
در مقابل نگاه مات و خشک شده ی من ؛ نیم خیز شد. به چشمان پیروزمندانه و زیادی مرموزش نگاه دو

لطفا صبر کنید...

سروین
0این پارت عالی بود گلم، تبریک میگم