خود دیگرم به قلم آرزو شریفی
پارت بیست و نهم :
هم آن صدای نحس قد علم کرد
- باشه اصلاً علی رو بیخیال... تو اصلاً میدونی کی هستی؟ اینجا، توی این زندگی چه جور آدمی نیستی؟ شاغلی؟ شغلت چیه؟ اصلاً دوستان کین؟ خانوادت چی؟ وسط این همه غریبه چطوری میخوای عادی زندگی کنی؟
واقعاً من اینجا چه جور آدمی بودم؟ شغلم چی بود؟ از دست تو لیلا کاش اطلاعات بیشتری به من میدادی. من چطوری اینها را بفهمم؟
سر درد عجیبی توی تنم پیچید جوری که از درد تما
لطفا صبر کنید...
