پارت پنجاه و هفتم :
"گندم"
سه روزی بود که از پدرام خبری نبود. نه از پدرام، نه از مهیار و نه از اون ناشناس.
طبق معمولِ هرروزه، صبح به دفتر میرفتم و بعداز ظهر به خونه برمیگشتم. همچنان راهی برای باز کردن کشو نبود و هنوز هیچ راهی به ذهنم نرسیده بود. این که از مهیار خبری نبود مهم نبود! ناشناس هم هرچند الان ساکت بود ولی این سکوتش دلیل بر این نبود که کلا بیخیالم شده و بالاخره سرو کلهش پیدا میشد. اما پد
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

Sara
1نویسنده هم پدرام فنه 😉✨✨