آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت هشتاد و دوم :
اخم کردم و به انگشتام که داشتند با بند کفشم ور میرفتند، نگاه کردم: «اما اگه ردش نکنم، همه اینجا میمیرن، از جمله خودِ تو. من به ساروس قول دادم تا جایی که بتونم وقت بخرم تا بتونه بیاد اینجا و همهتون رو نجات بده.»
خاویر شونه بالا انداخت و از دردی که همین حرکتِ کوچک به بدنش آورد، چهرهاش درهم رفت: «این بهاییه که تکتک اعضای گله با رضایتِ خاطر پرداخت میکنن اگه به معنیِ امنیتِ آلف
لطفا صبر کنید...

لیلا
0واقعا تا اینجا عالی بود