پارت چهل و دوم :

- سلام، من ازش خواستم بیاد.
با ورود من به پذیرایی و توضیح مختصر و مفیدم، حیدری با دست شهاب و زد کنار و رفت سمت پدر و مادر پیرش که با تعجب؛ اما خوشرویی نگاهش می‌کردن. واقعاً تواضع به خرج داد که با اون طرز مهمان نوازی شهاب نکوبیدش تو در و به یه هل ساده اکتفا کرد.
همین‌که حیدری مشغول صحبت با پدر شهاب شد یهو یه چیزی پوست بازومو گرفت و چرخوند:
- آخ!
- زهرمار، خودت کم بودی سرخر هم برداش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    وای خدا لعنتش کنه،جا قخط بود اون زیر مبل هم جا گرفته 😱🙏🏻

    ۶ ساعت پیش
  • زهرا

    1

    فوبیای جدیدم🙂

    ۷ ساعت پیش
کپی شد!