پارت صد و بیست و هشتم :

وسایل چندانی نداشتم. یک سری دفتر برای برنامه‌ریزی و خرده‌ریز که همان را هم در کیف بزرگم جا داده بودم. از کل اکیپی که در آن چند وقت با آنها وقت گذرانده بودم هم خداحافظی کوتاهی کرده بودم و بلاخره از آن ویلای زیبا که کم کم داشت رنگ پاییز می‌گرفت، خارج شده و قدم به کوچه گذاشتم.
برخلاف همیشه حتی نفهمیده بودم کی پاییز از راه رسیده بود. پاییز را دوست داشتم. چه آن زمان‌هایی که به ذوق دیدار سی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!