کوه به کوه میرسد به قلم عاطفه لاجوردی
پارت صد و بیست و هشتم :
وسایل چندانی نداشتم. یک سری دفتر برای برنامهریزی و خردهریز که همان را هم در کیف بزرگم جا داده بودم. از کل اکیپی که در آن چند وقت با آنها وقت گذرانده بودم هم خداحافظی کوتاهی کرده بودم و بلاخره از آن ویلای زیبا که کم کم داشت رنگ پاییز میگرفت، خارج شده و قدم به کوچه گذاشتم.
برخلاف همیشه حتی نفهمیده بودم کی پاییز از راه رسیده بود. پاییز را دوست داشتم. چه آن زمانهایی که به ذوق دیدار سی
لطفا صبر کنید...
